شهرام

 در آلمان

ویزای آلمان
قصه ها را خدا می نویسد ما فقط آنچه او نوشته بازگو می کنیم
صبح زود از خواب بیدار شدم ، گذشته از این که حرکت اتوبوس ساعت پنج و نیم بود ، انگار خود این خاک مرا هوشیار تر کرده است … سحر خیزتر شده ام … حمام گرفتم تا سرحال تر شوم و ظاهرم آراسته تر باشد . مدارک را که دیشبش با دقت جمع کرده بودیم با یک جور وسواس خاص نگاه می کردم و در عین حال سعی می کردم که این حس را از خودم برانم چون می دانستم که راه به جایی نمی برد . بعد از صبحانه که یک لیوان شیر بود و خدا حافظی ، با یک تاکسی تلفنی به ترمینال رفتیم . اتوبوس آنجا بود و کمک راننده با فریاد تهران ، تهران ! مسافر می جست . سوار شدیم و عملا از پنج و نیم که قرار بودحرکت باشد تا ساعت شش پرسه زد تا صندلی های خالی را پر کند . ساعت شش راه افتاد . اتوبوس راحت بود و جلوی صندلی خیلی باز بود ، این اولین تجربه استفاده ما از اتوبوس های لوکس جدید بود ، برایمان خیلی جالب بود، همسرم ذوق زده شده بود ، صندلی ها شبیه صندلی های مخصوص هیپنوتیزم بود و اتوبوس خیلی نرم و راحت حرکت می کرد و بالش کوچک قرمز رنگی که برای هر مسافر موجود بود استراحت را تسهیل می کرد . با وجود این همه ، باز من خوابم نمی برد، ولی تجربه غریب بین خواب و بیداری را داشتم که آن هم خستگی را از تنم بدرمی کرد . دو ساعتی در این حالت نه خواب نه بیداری سپری شد و بعد هوشیار شدم . آخرین صفحه های کتاب “گرجیف و هیپنوتیزم” را می خواندم که نویسنده چکیده حرفش را بیان کرده بود . این که گرجیف می گوید برای رهایی، انسان باید مختارانه انتخاب کند که رنج بکشد و مسیری را طی کند که از خواب هیپنوتیزمی زندگی روزمره بیدار شود . در همین حوالی نمایش یک فیلم ایرانی شروع شد که بخواهی نخواهی باید داستانش را دنبال می کردی ، داستان یک افسر پلیس که خودش را وارد باند خلاف کاران کرده بود و درگیر قصه زندگی و غصه هایشان و در عین حال خلاف هایشان کرده و در آخر به همه قول داد که اگر بی سرو صدا خودشان را تسلیم کنند در پرونده شان تسلیم مختارانه ذکر می شود تا بار مجازاتشان سبک تر شود . در توقف بین راه از راننده پرسیدم که اگر بخواهم به سفارت آلمان بروم کجا باید پیاده شوم و او توضیح داد که اگر شب بود روبروی سفارت پیاده مان می کرد ولی حالا باید پل گیشا پیاده شوید و با تاکسی یا اتوبوس به آن جا بروید . روبروی پل گیشا صدا زد و ما پیاده شدیم . درست نفهمیده بودم که باید چکار کنیم ولی حدس زدیم که که باید به آن طرف پل عابر پیاده برویم، از بالا گذر عابر پیاده به آن طرف خیابان رفتیم ، سرگردان بودیم از دستفروش کنار خیابان سؤال کردیم و گفت : برای رفتن به سفارت آلمان باید از همان طرف خیابان سوار اتوبوس شوید ، دوباره به جای اولمان برگشتیم و منتظر اتوبوس ماندیم ، اتوبوس آمد و برای اطمینان از راننده سؤال کردیم و گفت : باید به میدان جمهوری بروید و برای این کار به وسط خیابان که مسیر عبور اتوبوس تندرو بود بروید ، دوباره از بالاگذر عابر پیاده بالا رفتیم و خودمان را به مسیر اتوبوس تندرو وسط خیابان رساندیم و برای اطمینان از مسؤل باجه بلیط فروشی پرسیدیم که معلوم بود درست بلد نیست . پسر جوانی یک صد تومانی پول بلیط داد و او جواب داد که دویست تومان شده است ، پسر با تعجب و آزرده صد تومان دیگر داد . از پسر جوان دیگری که به نظر دانشجو می آمد و ظاهر آراسته ای داشت آدرس سفارت آلمان و چهارراه استانبول را پرسیدیم ، سعی کرد که راهنمایی کند ولی معلوم بود که قاطع نمی داند ؛ تشکر کردم و به سمتی رفت . بعد از چند دقیقه برگشت و روی صفحه مانیتور گوشی همراهش محل سفارت آلمان را در نقشه گوگل نشانمان داد و برایمان توضیحاتی داد …..اتوبوس آمد . قسمت مردها لبریز از جمعیت بود ولی قسمت زن ها خلوت بود . همسرم خیلی راحت سوار شد، ولی من نگران بودم که جا نشوم ، پسر جوانی که راهنمایمان کرده بود به من راه داد و گفت “شما که خانومتون سوار شده سوار شید…” و خودش ایستاد و سوار نشد . لبریز سپاس از محبتش، با چشم نگاهش را دنبال کردم و وقتی که در اتوبوس بسته شد با دست خدا حافظی و با چشم تشکر کردم . اینقدر با عجله سوار اتوبوس شده بودم که تازه یادم افتاد که بین این جمعیت به هم فشرده کیف کولی ام را از پشتم بر نداشته ام . با ضرب و زور کیفم را پایین آوردم و دسته اش را به دستم رساندم ،جوانی که جلویم ایستاده بود برگشت و گفت:” آقا جنگه !؟” گفتم که شرمنده ام و یادم رفته کیف کولی ام را بردارم. جای با ثباتی که ایستادم همسرم را در کابین زنانه دیدم و خیالم راحت شد که همه چیز درست است . جوانی کنار در ورودی استاده بود که لباسش طوری بود که اول خیال کردم که کارمند اتوبوسرانی است. از او خواهش کردم که وقتی به ایستگاه جمهوری رسیدیم مرا خبر کند و او قبول کرد . ایستگاه به ایستگاه در اتوبوس باز و بسته می شد وتازه وارد ها خواهش می کردند که قبلی ها به وسط اتوبوس بروند که راه باز شود. یک مرد لاغر مرتب تکرار می کرد که مردم به جلو بروند چون او بخیه دارد و اذیت می شود . در نهایت هم در حالی که مرتب تاکید می کرد که بخیه دارد راه خودش را باز کرد و به وسط اتوبوس رفت. همین طور که ایستاده بودم فکرهایی به مغزم آمد ، اول به فکرم رسید که ، در منچستر که اتوبوس سوار می شدیم هیچ وقت مشکل جدا افتادن از هم را نداشتیم . من می دانم که در فرهنگ ما خانم هایی هستند که ترجیح می دهند که در کابین مخصوص خانم ها سوار شوند ولی طبق قاعده باید یک کابین مخصوص زوج ها باشد که این قدر مردم به درد سر نیفتند؛ بعد با خود فکر کردم این مستلزم این است که دولت به مردم اعتماد داشته باشد که چنین چیزی نیست . بعد توجهم به دستگیره هایی جلب شد که از میله اتوبوس آویزان بودند . این دستگیره ها از جنس پلاستیک شفاف بودند و داخل آن ها با ماکارونی های شکلی پر شده بود و اسم کارخانه تولید کننده وجمله ای تبلیغی روی آن نوشته شده بود. به نظرم یکجورنا هماهنگی بین این اتوبوس شلوغ و پر غوغا و این تبلیغ لوکس آمد . عجیب نیست که مملکتی که هنوز حمل ونقل شهری مشکل اساسی اش است از چنین تبلیغات لوکسی آن هم در اتوبوس که وسیله رفت و آمد مردم کم درآمد است استفاده می کند؟! اتوبوس در یک ایستگاه ایستاد ویک زن بلوچ از جلو که قسمت خانم ها بود داد می زد و اسمی را صدا می زد معلوم بود که می خواهد بگوید مردش پیاده شود. شروع کردم چشم انداختن تا شاید بتوانم پیدایش کنم و به او کمک کنم. چشم هایم در میان جمعیت پیرمردی با ریش بلند و چهره شبیه بلوچ ها را یافتم و گفتم که باید خودش باشد. به جمعیت بلند گفتم که باید او باشد و مردم او را که گرم صحبت با بغل دستی اش بود صدا کردند که پیاده شود. پیرمرد کند و گیج بود و آرام، آرام شروع به پیاده شدن کرد. در اتوبوس باز بود و اتوبوس معطل شده بود. مردی که شاید بلیط فروش ویا ناظر اتوبوس، دم در ایستاده بود و به کس دیگری که نمی دیدمش بلند می گفت ” به من چه؟! ،راننده وایساده به من ربطی ندارد؟…”. همین طور که پیرمرد پیاده می شد زن بلند بلند او را ملامت می کرد که چرا حواسش نیست و پیاده نشده است . دوباره فکر این که زن وشوهر ها از هم جدا می افتند واین قدر مشکلات بوجود می آید در ذهنم زنده شد. به ایستگاه میدان جمهوری که رسیدیم جوانکی که گفته بودم مرا خبر کند گفت : “این جا جمهوری است”. به همسرم اشاره کردم که پیاده شویم و پیاده شدیم . ازیک جناب سروان آدرس پرسیدیم، اول گفتیم تا مقصد پیاده برویم ولی از یک مغازه دار مسافت راپرسیدم وگفت یک ساعتی پیاده راه است و اتوبوس هایی را نشانمان داد که میتوانستیم با آن ها به مقصد برسیم. سوار یکی از اتوبوس ها شدیم وبه نظر می آمد که این اتوبوس ها مثل قبلی تندرو بودند ایستگاه نداشتند و راننده هرجا مسافرمی دید نگه می داشت. چند نفر سوار و پیاده کرد و این باعث شد که حرکت اتوبوس کند شود وسروصدای بعضی ها درآید . مردی از بین جمعیت گفت: “تقصیر راننده نیست. قضیه خیلی ساده است، دولت این اتوبوس را داده است بخش خصوصی واین ها مجبورند هزینه ها را دربیاورند؛ برای همین راننده باید تا میتواند مسافر سوار کند…” بعد به یک نکته دیگر اشاره کرد و گفت: “شما الان به کرایه نگاه کنید…صدوهفتادوپنج تومان است، راننده که نمی تواند یک گونی بیست وپنج تومانی تهیه کند تا بقیه پول مردم را بدهد؛ برای همین مردم وراننده با هم درگیرمی شوند. نتیجه این که دولت کارهایی می کند که مردم با هم درگیر شوند و اوضاع متشنج شود.” یک جوان که جلوی من ایستاده بود و میله اتوبوس را گرفته بود گفت : “من همیشه گفته ام ، دو نفر بودند که به این مملکت خیانت کرده اند، یکی خسروپرویز و دومی سلمان فارسی…خسروپرویز که کجا وکجا رابه آتیش کشید وسلمان فارسی که آن چیزها را از عربی به فارسی درآورد.” در مورد اولی چیزی به خاطرم خطور نکرد، ولی در مورد دوم به یاد تجربه مالزی افتادم. دوستی که تجربه سفر مالزی را داشت همین اواخر تعریف می کرد که هنگام نماز ظهر همه کار را رها می کنند و به نماز می روند و درعین حال مالزی کشور پیشرفته و مدرن تبدیل شده که دانشگاه های معتبری دارد و روبه رشد است. پس تجربه جمع اسلام و پیشرفت و مدرن بودن وجود دارد. خواستم بگویم ولی زبانم در دهانم نگشت. با پرس و جو ایستگاه چهارراه استانبول پیاده شدیم و حالا باید به فکر بیمه مسافرتی بودیم. در تجربه ی قبلی ام در سفارت کشوری دیگر که یادم نیست کجا بود به خاطر داشتم که افرادی دم در سفارت نشسته بودند و کارهایی نظیر پر کردن فرم و صدور بیمه مسافرتی را انجام می دادند ولی نزدیک سفارت آلمان هیچ موردی نظیر آن ندیدیم، این بود که کمی نگران شدیم که حالا باید چه کرد. نزدیک یک بانک بزرگ، شعبه یک شرکت بیمه داخلی را دیدیم که یک نفر داشت تازه قفل در اصلی اش را باز می کرد و دو نفر که به نظر می آمد که کارمند باشند منتظر بودند ، ما هم آن جا منتظر ایستادیم که یکی از کارمندان با اشاره سر پرسید که چکار دارید؛ گفتیم که بیمه مسافرتی می خواهیم. جواب داد که سفارت بیمه های داخلی را قبول ندارد و در ضمن ما تحریم هستیم و پاساژ کنار کوچه برلن را آدرس داد که در آن جا آژانسی را معرفی کرد که می توانست ما را بیمه کند. به پاساژ رفتیم ، چند مرد ما را دوره کردند و هر کدام می خواستند ما را به آژانس خودشان ببرند. آژانسی که آن مرد گفته بود بسته بود و ما با کمک یکی از مردها به یک آژانس دیگر رفتیم و او ما را به خانمی معرفی کرد. خانم جوان مدارک ما را گرفت و ما با کمی دل شوره منتظر بودیم. تذکر دادیم که نیم ساعت دیگه نوبت سفارت داریم و او گفت که زود آماده می شود. دختر بچه ای آن جا بود که شروشور زیادی داشت و گاهی کارهایش لبخند به لبانمان می نشاند. بیمه نامه صادر شد و کپی آنرا هم روی مدارک گذاشتیم و به در ورودی بخش ویزای سفارت آلمان رفتیم. شلوغ بود مدتی صبر کردیم تا آقایی با لیستی در دست آمد . بر خلاف توصیه وب سایت سفارت که گفته بود حتما نسخه چاپ شده از قبل نوبت گرفته شده همراهمان باشد اصلا لازم نبود و فقط پاسپورت را با لیستی که داشت چک می کرد . نوبت های ما ساعت یک و نیم و یک و چهل و پنج دقیقه بود . از یک دروازه رد شدیم که کیفمان را کنترل می کردند و آقایی که آن جا بود گفت که به مسیر شماره سه بروید. خانمی که به اشتباه به مسیر شمار دو رفته با لحن بدی مورد خطاب قرار گرفت که به مسیر سه برود . فکر می کردم که بر اساس زمانی که نوبت گرفته ایم اسم ها صدا زده می شود ولی بعد فهمیدیم که افراد دوباره آنجا به صف شده اند و زمان هایی که از طریق اینترنت گرفته شده بود بی اعتبار شد . مدت طولانی در صف ایستادیم. گاهی با خانمی که قصد داشت با دخترش برای تفریح به آلمان بروند صحبت می کردیم. کنترل مدارک طول می کشید و مرتب نگاهمان به چراغ قرمزی بود که وقتی سبز می شد به معنای آن بود که کنترل مدارک یک نفر تمام شده و نوبت نفر بعدی است. در همین بین توجهم به چهار تابلوی بزرگ جلب شد که چهار طرف محوطه نصب شده بود. روی آن ها در یک طرف اشعار گوته و حافظ به زبان آلمانی و در طرف دیگر ترجمه فارسی آن ها نوشته شده بود. اول از همه نگاهم به این بیت حافظ افتاد که:
جنگ هفتاد و دو ملت همه راعذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
و بعد با خودم فکر کردم اگر یکی یا دو تا کشیده در بیت که به خط نستعلیق نوشته شده بود می گنجاندند خیلی زیبا تر می شد . بعد اشعار گوته را دیدم در یکی از آن ها از پر طاووسی صحبت می کرد که در میان قرآن یافته بود و این که همه هستی را در یک ذره گنجانده است و در دیگری با شگفتی دیدم که این آیه قرآن را به شعر آورده که ” ولله المشارق و المغارب ” که شرق و غرب ازآن خداست ودر جای دیگر ثنای حافظ را گفته بود . یاد جوانکی افتادم که در اتوبوس مشکلات ما را به گردن سلمان فارسی می انداخت و با خودم فکرکردم یک انسان در قلب اروپا به اینچنینی ادراکی از قرآن وگفته های حافظ می رسد و کسی در قلب این فرهنگ اینچنین دچار توهم است .
نوبت ما شد و هر دو با هم وارد اتاقک شدیم. خانمی که مسؤول بود پرسید که یرای چه قصد مسافرت به آلمان را داریم؟ گفتیم که هر دو پزشک هستیم و برای یک دوره تحقیقاتی یک ماه دعوتنامه داریم. گفت مدارک هر نفر را جدا بدهید و من سعی کرده بودم که مدارک را طبق چک لیست سفارت مرتب کنم و هر مدرک اضافه دیگری هم که شاید به کار کمک می کرد اضافه کرده بودم . خانم خیلی سریع مدارک را نگاه می کرد و چیزهایی را به ما بر می گرداند که با توجه به تعداد زیاد مراجعان منتظر، طبیعی بود؛ ولی نگهبان برآشفت و گفت : آقا چرا مدارکتان را مرتب نکرده اید؟ من که سکرتر شخصی شما نیستیم . چیزی نگفتم و سعی کردیم هر چیز اضافه ای که می خواهد از بین انبوه مدارکی که جلو خودمان بود تحویل بدهیم و در ضمن وضعیت فعلی مان را که کمی پیچیده بود توضیح دهیم ؛
– انگلستان اقامت داشتید ؟
– بله ما یک فوق لیسانس گرفتیم و بعد مشغول کار بودیم و الان دو سال ویزا داریم که هنوز معتبر است.
مدارک را مرتب کرد و بعد از این که توضیحات ما را شنید گفت :” بسیار خوب . ما آن قدرها که می گن سخت گیر نیستیم . برید داخل و منتظر باشید تا شماتان را صدا بزنند . با هم به یک باجه برید و بگید ما هر دو دانشجو هستیم و در رفت و آمد هستیم . ”
ما دانشجو نبودیم و توضیح داده بودیم ولی دیگر چیزی نگفتیم . با خودمان فکر کردیم که دوباره باید برای نفر بعدی توضیح دهیم . در ورودی ساختمان بعد تلفن های همراهمان را گرفتند و روی صندلی هایی که در سالن منتظر نشستیم ، شش باجه در اطراف سالن بود و صندلی ها که در سالن واتاقی که به سالن وارد می شد بودند به صورت ردیفی شبیه صندلی های اتوبوس قرار گرفته بودند. آدم های زیادی منتظر بودند و ما هم با نگاه کردن به اطراف و احوالات آدم ها زمان را می گذراندیم. سعی کردم کتاب بخوانم ولی تمرکز نداشتم . همین طور بی کار منتظر نشسته بودیم تا سر آخر شماره ما و شماره باجه اعلام شد. تعداد زیادی نمانده بودند و معلوم بود نزدیک آخر کار سفارت است. مرد جوانی پشت شیشه باجه بود و سؤال قبلی را تکرار کرد که برای چه قصد سفر به آلمان را دارید و ما دوباره توضیح دادیم و مدارک مان را زیر دریچه رد کردیم. پرسید الان مقیم انگلستان هستید؟ جواب دادیم که بله ولی الان برای دیدن خانواده و وطن برگشته ایم . گفت : شما نمی توانید این جا برای ویزا اقدام کنید، باید از لندن اقدام کنید… شوکه شدیم ، خانم قبلی اصلا چنین چیزی نگفته بود ، قفل کرده بودیم . توضیح خواستیم گفت : قانون این است که شما هر جا اقامت داشته باشید باید همان جا برای ویزا اقدام کنید . پرسیدم حالا ما باید چکار کنیم و از کجا باید درباره این قانون را می دانستیم؟ گفت : در وب سایت سفارت هست. ولی من تا به خاطر دارم چنین چیزی نوشته نشده بود. ما باز اصرار کردیم و از او خواستیم که راهی پیش پای ما بگذارد ولی مرتب می گفت که نمی شود و نفر بعدی منتظر است و آخر سر گفت که باید از کنسول سؤال کند . رفت و شاید در مدت زمانی کم تر از دو سه دقیقه برگشت و گفت : کنسول گفته که نمی شود. هر دوی ما گیج بودیم ، با این راه طولانی یک روز کامل با این همه هزینه مادی و زمانی و مهم تر از این فرصت تحقیقاتی مان که از دست می رفت… با خود گفتم باید تدبیری کنیم و تا جایی که می شود تلاش کنیم که این موقعیت را از دست ندهیم . با همسرم مشورت کردم و او نکته ای را گفت که من در بین حرف های او نشنیده بودم . او گفته بود که اگر شما سه ماه در جایی اقامت داشته باشید مقیم آن جا هستید و حق دارید از سفارت آن جا اقدام کنید . من یک پذیرش دکترا داشتم که از اول ژانویه یعنی سه ماه بعد شروع می شد و ما قصد نداشتیم تا قبل از ژانویه به انگلستان باز گردیم . یعنی طبق قانون ما می توانستیم از سفارت در ایران اقدام کنیم . کار نفر بعد که تمام شد من دوباره جلوی باجه رفتم که مسئله را توضیح دهم و گفتم که ما قصد اقامت سه ماه را داریم و نامه پذیرش دکترای من که از اول ژانویه شروع می شود همراه من است . آدم ها دو دسته اند؛ یک دسته کسانی هستند که سعی می کنند مشکل آدم ها را حل کنند و دسته دیگر کسانی که می خواهند تا می توانند ارباب رجوع را از سر خود باز کنند و متاسفانه این آدم از دسته دوم بود. او به ما گفت که شما قبلا چیز دیگری گفته بودید که این طور نبود بلکه فقط سوء تفاهم پیش آمده بود و مسئله توضیح دیگری داشت . او گفت که کنسول گفته که نمی شود و وقت کاری من هم تمام است . من سعی کرده بودم که نامه پذیرش دکترا را از زیر دریچه شیشه ای که از آن مدارک را تحویل می دادیم به او بدهم که او نامه را با فشار اهرم به من برگرداند و من به زور کاغذ را از لای اهرم که تحت فشار بود بیرون کشیدم و بعد گفت که ساعت کاری اش تمام شده است و پرده باجه را کشید و رفت. من با خودم فکر کردم که بهر حال ما باید نهایت تلاشمان را بکنیم شاید بتوانیم کار را به جایی برسانیم برای همین از یکی مأموران امنیتی آنجا پرسیدیم که آیا می توانیم با کنسول صحبت کنیم و او گفت که ساعت کار تمام شده و کنسول یک ربع پیش رفته است . ما توضیح دادیم که از راه دور آمده ایم و در مورد کارمان سوء تفاهم شده است . او گفت که یک آلمانی پشت ساختمان است به او بگویید . ما با عجله به پشت ساختمان رفتیم و مرد آلمانی قد بلندی را آن جا پیدا کردیم و جریان را به انگلیسی توضیح دادم و از رفتار آن مرد شکایت کردیم ولی او گفت که او فقط مأمور امنیتی است و کاری از دستش بر نمی آید . ما دو باره پش مأمور امنیتی ایرانی برگشتیم و گفتیم که او این چنین گفت و او گفت که امروز دیگر کار نمی شود کرد و باید نوبت دیگری بگیرید ، به نظر می رسید که دلش سوخته بود . از دفتر تلفنش شماره و ایمیل شخصی را در بخش فرهنگی سفارت که مسؤول امور دانشگاهی بود به ما داد و ما باز اندکی درد دل و شکایت کردیم و مرد دیگری که مسؤل نگهبانی تلفن های همراه بود ،نجوا کنان گفت : حالا ببینید ما از دست رفتار این ها چه می کشیم که هر روز این جا هستیم !
تمام شد و از سفارت بیرون آمدیم ، نمی دانم که چرا او این گونه با ما رفتار کرد . شاید خیلی خسته بود و یا حقوقش کم بود و یا با همسرش دعوا داشت و یا شاید این قدر از مراجعان قبلی بدی دیده بود که او را آزرده و بدبین کرده بود و یا شاید سردرد یا هر جور درد دیگری داشت و یا هزاران شاید دیگر…….
هین طور که پیاده در پیاده رو می رفتیم ساندویچی را که از قبل آماده کرده بودیم برای نهار خوردیم و تصمیم گرفتیم که با مترو به ترمینال جنوب برویم و با اتوبوس برگردیم . به ترمینال جنوب که رسیدیم اتفاق دیگری افتاد که به من یادآوری کرد که چقدر مدام دچار توهمات هستیم . برای نماز به نماز خانه ترمینال رفتم که مردی هم گوشه نماز خانه بود و برای وضو گرفتن آماده می شد ، به او سلام کردم و او جواب نداد و خیلی از این رفتار دلگیر شدم . رفتم وضو گرفتم و به نماز خانه آمدم ولی ناگهان دیدم که عینکم نیست. گمان کردم که کنار شیر آب جا گذاشته باشم و وضو خانه در کنار نماز خانه زنانه بود که با یک پرده از نماز خانه مردانه که من در آن بودم جدا می شد. به همسرم که صدای مرا می شنید گفتم که نگاهی بیندازد و ببیند که عینک من آنجاست یا نه ؟ همسرم هم آن مرد را کنار شیر آب دید او را صدا زد تا ببیند که عینک هست یا نه ؟ شنیدم که او را چندین بار صدا زد و او محلی به همسرم نگذاشت ، در دلم گفتم که چه مرد بی ادب و بد اخلاقی است . به نماز که ایستادم و مرد هم آمد و به نماز ایستاد ولی نه یک نماز معمولی ، بلکه اصواتی عجیب از خود در می آورد که فهمیدم کر و لال است….
این است که حقیقت وقایع و حوادث را نمی دانیم و از دلایل آن ها بی خبریم . به محل اتوبوس ها رفتیم و چون خسته بودیم می خواستیم هر چه سریع تر به خانه برگردیم . اولین اتوبوسی که به سمت اصفهان می رفت را سوار شدیم . گذشته از یک فیلم سینمایی دیگر که بالاجبار داستانش را دنبال کردم ، صفحاتی از کتاب کم نظیر “همه انسان ها برادرند” را خواندم که مجموعه گفتارهای منتخب گاندی بود و در جاهایی اشک از چشمانم سرازیر می شد…
یکی دو هفته بعد دوباره با همان مدارک اقدام کردیم و ویزا گرفتیم…

Recommended Posts
کامنت ها
  • زهرا
    پاسخ

    سلام
    فارغ از محتوای ارزشمند، جسارتا توصیه میکنم با توصیفات بسیار جزئی و زیاد، ذهن خواننده رو از کلیت و موضوع اصلی نوشته تون دور نکنید.

یک کامنت بگذارید

Contact Us

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

برای جست و جو در داستان ها، هرآنچه می خواهید تایپ کنید و دکمه اینتر را بفشارید