Elahe

 در انگلستان

توی یه سایت conversationexchange.com باهم آشنا شده بودیم برای اینکه من انگلیسی یاد بگیرم اون فارسی. به دور از مرز و مشکلات سیاسی دو کشور به هم دل بستیم. دست خودمون نبود، دله دیگه یهو یه جا گیر میکنه.
سال اول خیلی تلاش کرد بیاد ایران. نشد. نتونست ویزا بگیره. چون به عنوان یک بریتیش نمیتونست بدون لیدر توی کشور من رکاب بزنه.
صبر کردیم…
سال دوم رفتیم ترکیه برای اولین بار. برای بار اول باهم آشنا شدیم.
صبر کردیم…
سال سوم ویزای خانوادگی (نامزدی) براش گرفتم تا بیاد ایران، خیلی راحت بود. اومد. با خونوادم آشنا شد. برگشت.
صبر کردیم….
دفعه دوم با خونوادش اومد. بازم ویزای خانوادگی براش اقدام کردم. اونم خیلی راحت بود. اومدن. قرار گذاشتیم برای شش ماه برم پیشش. برم تا با محیط زندگی و کارش آشنا شم. میترسید. که من اونجا خوشحال نباشم. که خودش خوشحال نباشه. منم میترسیدم.
رفتیم ترکیه. چون برای وقت ویزای انگلیس توی ایران هم خیلی شلوغ بود هم پول اضافه میخواست. تصمیم گرفتیم این پول و برای کنار هم بودن خرج کنیم.
با استرس فراوون ویزای توریستی اقدام کردیم. گفتم که من دوست دخترشم، سه ساله هم و میشناسیم و میخوام برم پیش دوست پسرم. راستش و گفتیم. باور نمیکرد که ویزا ندن. اما من می دونستم که ویزا نمیدن. ردم کردن. گفتن شما با این مدارک نمیتونین برین و حتی حق اعتراض هم ندارین. چون من یک ایرانی ام.
تموم شد. خورد شدیم. شکستیم. ناامید شدیم.
و این آخر ماجرا بود…

Recommended Posts

یک کامنت بگذارید

Contact Us

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

برای جست و جو در داستان ها، هرآنچه می خواهید تایپ کنید و دکمه اینتر را بفشارید